آبان ۱۳۹۵ – آفتاب هشتم

آفتاب هشتم

مردِ دوست داشتنی!

۸ آبان ۱۳۹۵

مردِ دوست داشتنی!

شهاب حسینی (بهمن ) :

دوس داشتم واس آخرین بار ببینمت
میگن اگه آدم کسیو دوس داشته باشه تو همون نگاه اول اتفاق میفته..
میترسم تو این هیری ویری و اوضاع چپ اندر قیچی بزنه تو همون نگاه آخر مهرت بیفته به دلمو یه عمر با عذاب وجدان زندگی کنم…
….
تنها چیزی که ازت برام مونده یه اسکناس دو تومنیه که از زندون برام فرستادی..
یادته؟
وقتی فهمیدم اونی که انداختدت زندون همونیه که عکسش رو دوتومنیه جرش دادم…
تنها چیزی که ازت مونده یه اسکناس دو تومنیه چسب خورده س..

<<برف روی شیروانی داغ _محمدهادی کریمی>>

پ.ن : نوشتن از محمد هادی کریمی سخته…خیلی سخت!

فقط همینو بگم…که چندین سال بعد…خیلی دیر همه متوجه میشن که کی بوده…و چی گفته!

پ.ن ۲ : فیلم فوق…از دوس داشتنی های اینجانب میباشد،که نامبرده کارگردانی و نویسندگی آن را عهده دار بوده..چرا نمیشه فیلمارو خورد؟! ^_^

پ.ن ۳ : باید اعتراف کنم اولین روزایی که حس خوب به خودش و فیلماش پیدا کردم تصویری که ازش تو ذهنم اومد یه مرد ۶۰ ساله با موهای جوگندمی وریش بلند و چشمای قهوه ای تیره بود…نه +این!!!

آقای برادر! ❤

۵ آبان ۱۳۹۵

آقای برادر! ❤

امروز اتفاقی تونستم برم تو میل باکس یه آیدی قدیمیم که رمزشو فراموش کرده بودم…

اولین ایمیلی که باز کردم ایمیلی بود که تاریخ تولد چندسال پیشم روش بود..۲۸ آذر!..

اولین سالی بود که تولدم پیشم نبود…چندوقتی بود که داشت ساز دهنی یاد میگرفت..واسم آهنگ تولد زده بود و فرستاده بود…

یادمه اون روز اونقدر از شنیدن آهنگش  ذوق زده بودم که دلم میخواست آهنگشو  از تو اسپیکر بکشم بیرون و بغلش کنم…
خیلی خوبه که یکی از همه لحظه هات خبر داشته باشه…

بدونه روز تولدت دلتنگشی…

که حتی تولد ۱۷ سالگیت با دوستات برنامه بچینه که وسط تولدت با کیک باب اسفنجی ظاهر شه و سورپرایزت کنه! 🙂
اینقدر خوب بودن واس یه نفر زیادیه!
مرسی که حتی اگه پیشم نباشی م حواست بهم هست!
شاعر جانِ من… 🙂
 

 

 

خانم خیاط!

۲ آبان ۱۳۹۵

سلوووم علیکوم

اخ که چقدر دلم واسه یه پست طولانی تنگ شده!

همه چی خوبه و منم خداروشکرحالم خوبه!

دیگه پیراهن مردونه نمیارم یعنی یه ماهی که کار کردم دیدم

واسم نمیصرفه تصمیم گرفتم  دسته کار اخری که اوردم و بدوزم و بعدش دنبال

یه کار جدید باشم که دوست ماامانم همون حکیمه خانم که تو دوران نامزدیم

پیشش کار میکردم و همسایمونم هست کارگاهش طبقه ی پایین

خونشه و کارشم مانتو و پالتوعه بهم گفت بیا ازمن کار ببر

منم خب تجربه ی دوخت مانتو و پالتو رو داشتم قبلا ازخدا خواسته

گفتم باشه اونم گفت بیا اتو کار گاه یه نمونه بدوز که شریکمم ببینه و تاییدت

کنه من که کارتو دیدم وقبول دارم ولی شریکمم باید مطمعن شه

گفتم باشه و رفتم یه نمونه کار دوختم و کارم تایید شد و یه دسته کار اوردم

یعنی واقعا خوبه!

هم واسم میصرفه هم اینکه ازاولش من دوخت لباس زنانه رو بیشتر دوست داشتم!

خلاصه که شرو ع به کار کردم و همه چی روبراهه الان تو یه هفته ای

که کارو شروع کردم اندازه ی ۱۵ روز پیراهن مردونه دستمزدش

واسم افتاده که این خودش خیییلی!

الان دارم یه مدل بارونی میدوزم که خییلی نازه عکسشو تو ادامه مطلب

میذارم.

با مرتضی هم همه چی خوبه

نمیگم من میمیرم براش و اگه نباشه نمیتونم زندگی کنم

ولی میگم وقتی اون هست حالم خوبه

کمتر غصه میخورم و کمتر گریه میکنم!

من به همین راضیم!

اون ولی همه چیز واسش جدی شده حتی باخانواده ش درمورد من حرف زده

و گفته که مامانم راضی نیس مادرشم گفته تو حقوقتو

خرج چیزای الکی نکن من مادرشو راضی میکنم

که اونم مامانم عمراااااااا راضی شه!

اصن من نمیدونم مامانم چه جوری میفهمه اون وارد زندگی من

شده اخه چندروز پیش به سونیا گفته ابجیت بااون پسره حرف میزنه؟

سونیاهم گفته من نمیدونم

بعد به سونیا پیغام داده که به من بگه خاک تو سرت کنن

اون پسره رو ببینم توخیابون به فحش میکشمش!

میدونم تهدید الکیه ولی درکل اینجوری گفته که من بدونم هیچوقت راضی

نمیشه!

تو دهه ی اول محرم که هرشب میرفتیم بیرون اصلا بهنام و ندیدم

شب شام غریبان ما هیچ سالی بیرون نمیریم ولی امسال مرتضی گیر داد

که بیایید بیرون!منم به مامان گفتیم بیا امسال بریم

اونشب من و سونیا و مامان رفتیم مسجد برای اولین بار!

بعداز مراسم داشتیم برمیگشتیم خونه که بهنام ترک موتور یکی

نشسته ب.ود و از روبروی ما داشت میومد تا مارو دید روشو کرد اونطرف!

ایشالا بمیره….

منم خطمو که عوض کردم و۹۱۲ گرفتم دیگه اون خطایی که بهنام شمارشو

داشت خاموش بود تا چندوقت پیش که خواستم کار بیارم بابا

گفت شماره ۹۱۲ رو به صاحبکاره نده یکی از خطایی که داری و بنداز و اون شماره

رو بده منم یه ایرانسل از خط قبلیام روشن کردم که تلگرامش

رو کامپیوتر وصل بود از رو کامپیوتر پاک کردم و تو گوشی وصل کردم

بهنام تلگرام نداشت چندروز بعداز عاشورا تلگرامشو وصل کرده بود اومده تو پی وی

شروع کرد به زدن همون حرفای قدیمی…

عاشقتم…

بدون تو نمیتونم….

باعکسات زندگی میکنم….

اونشب چقدر حالم بد بود و چقدر گریه کردم جوابشو دادم و گفتم

یهنام دیگه خیلی دیره……

بعدش اکانت تلگراممو حذف کردم

چقدر لحظه ای که میخواستم گزینه ی حذف اکانتو بزنم حالم بد بود و

چقدر مردد بودم ولی زدمش و بعدم خطه رو خاموش کردم.

کاش باز سروکله ش پیدا نمیشد…

من دیگه نمیخوام بهش فکر کنم…

هیییچوقت.

جمعه نذری داشتیم بابام واسه خیرات پدرش گفت قیمه درست کنیم و پخش کنیم

از ساعت ۶ صبح تا ۴ پختن و تزیینش طول کشید

ساعت۴هم فاطی همون همکارم اومد مغازه م

اخه نمیدونم گفته بودم یانه دارم بهش خیاطی یاد میدم

جمعه الگوشو انداخت رو پارچه و دوخت کلی ذوق کرد!

داشت دامنشو میدوخت اینقدر خوشحال بود که لبخند

از صورتش محو نمیشد!

یه عکس یهویی انداختم ازش که اونم ادامه مطلب میذارم!

دیشبم ارزو بهم پیام داد گفت دختر جاریش و دوستش میخوان بیان

کلاس خیاطی بهشون یاد میدی یانه؟

که گفتم اره یاد میدم دختره هم امروز اومد لیست وسایلاشو نوشتم براش

احتمالا ازیکشنبه اینده کلاسو شروع کنم!اینجوری اجاره مغازه و پول برقم م هرماه

از شهریه کلاس خیاطی درمیاد!

خداروشکر همه چی روبراهه!

مامانمم که ارتروز شدید داره و پادردش به خاطر چاقی هرروز

داره بدتر میشه میخواد معده شو تا دوماه اینده عمل کنه به زور فرستادمش

کلینیک چاقی ۹۷ کیلوعه دکتر گفته اگه ۱۰۲ کیلو بشی با بیمه

معده تو عمل میکنیم حالا تو اینچند وقت باید وزنشو اضافه کنه

که عملش کنن خاله مم دوسال پیش عمل کرد خییلی چاق بود الان

لاغره پادرد و کمر دردشم خوب شده اگه پادرد مامان خوب شه

به خدا یه کوه از رو دوش من برداشته میشه اخه این چندوقت خیلی درد داشت

و شبا گریه میکرد و به زور میخوابید

عملش با بیمه تقریبا ۲و نیم میشه که گفتم یه تومنشو من میدم

بابا هم یه روز خوبه یه روز بد پنجشنبه ی پیش خیلی حالش بد بود

راستی پارسال مهرماه یه پست گذاشتم که پسردخترخاله ی مامانم

فوت کرد جوون بود ۱۲ مهر سالگردش بود مامان و بابا رفتن

۱۲ روز بعدش باباشم فوت کرد بنده خدا فشارش میره بالا و میبرنش

بیمارستان اونجا فوت میکنه 

دخترخاله ی مامانم طفلکی تو یه سال هم شوهرش و از دست داد هم پسرشو

شوهر خاله مم ریه ش اب اورده و اصلا حالش خوب نیس خدا کنه

اتفاقی براش نیوفته اخه حالش خیلی بده.

دیگه چشمام داره میره امیدوارم دوستای همیشگی منو ببخشن

که کامنت نمیذارم براشون تومغازه نت ندارم شباهم خیلی زود میخوابم

ولی وقت ناهارم به وب همه سر میزنم.

شبتون بخیر

ادامه مطلب

من عاقل نمیشم و تصمیمم عوض نمیشه……

۲۳ مهر ۱۳۹۵

فکاش میشد بو رو ذخیره کرد

مثلا وتی یه بو رو دوست داری تو یه  شیشه بتونی نگهش داری 

بعدا هروقت دلت خواست بیاری بوش کنی!

مرتضی یه چفیه داشت که ماه محرما مینداختتش ,پنج سال

بود من هر محرم اونو دست مرتضی میدیدمش,من اینجور چیزارو دوست

ندارم ولی به مرتضی گفتم بدتش به من,داد دست بچه ی

خواهرش اورد جلو مغازه داد بهم,گفت ببخشید نشستمش ,یه بوی خوبی میداد

که نگو!

هزار بار بوش کردم ,اینقدر که سونیا میخندیدو سرشو تکون میداد!

چرا دلم لرزیده ؟

چرا بااینکه میدونم مامان اگه بمیرمم اجازه نمیده با مرتضی باشم باز 

میخوام باهاش ادامه بدم؟

خیلی ترسناکه….

دلم واسه کسی دوباره لرزیده که میدونم رسیدنی 

تو کار نیست.

همش میگم نکنه بوی چفیه بره ,,خداکنه بوش تا همیشه موندگار باشه….