آفتاب هشتم

السلام …

۱۲ شهریور ۱۳۹۶

یک گنبد زرد،
دو تا گلدسته،
یک گنبد فیروزه‏ای با دو تا گلدسته فیروزه‏ای
این قشنگ‏ترین نمای حرم امام رضا (علیه السلام) از توی خیابان است.
هر وقت به اینجا مي‏رسد،
درست رو به گنبد احساس سبکی خاصی میکند.
می رسد به درهای ورودی.
چقدر آرزو دارد دستی روی شانه‏اش بخورد!
چقدر دوست دارد وقتی اذن دخول را مي‏خواند، یکی با صدای بلند اذنش دهد!
اينجا کسي دلش را به آقاي مهرباني داده است.
 اشکهايش آرام آرام از روي گونه هاي خسته اش عبور مي کند
و او با دستهاي لرزان و بي رمق غبار از چهره آفتاب سوخته اش مي گيرد.
هنوز باور نمي کند که به بهشت زمين پاي گذاشته،
هنوز در بهت و حيرت است که آيا اوست که لايق ديدار دوست شده است؟
نگاه هايش را دنبال مي کنم،
گاهي به ايوان می دود و گاهی به سقاخانه و گاهی هم به عبور کبوتران گره می خورد.
او با اين فضا آشناست و گويي در تمام اين روز های عمری که از خدا گرفته، بارها و بارها به زيارت آمده است.
دوست دارد تمام صحن‌ها را بگردد؛
همه صحن‌ها رواق‌ها، تمام درها، كاشي‌ها، تمام محراب‌ها، دالان‌ها.
اما يكراست رفت سمت سقاخانه.
كبوتر‌هاي روي سقاخانه و كاسه‌هاي طلايي برايش يك معني خوب داشتند و هر جا كه مي‌رفت رنگ تازه‌اي مي‌ديد.
رو به گنبد میکند و آرام با بغض در گلویی که حالا مرحمی پیدا کرده و دارد بیرون می ریزد، زمزمه میکند:
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی…